دریادل
آقای 65 ساله با تشخیص پای دیابتی بستری شده بود.دیابت کاملا عروق پا رو درگیر کرده بود و انگشت های پا هم نکروز شده بود. پزشک معالج هم تشخیص داده بود که پای بیمار باید آمپوته (قطع) شود. من داشتم پانسمان پا تعویض میکردم که هدنرس محترم بالا سر بیمار اومد و دست هایش روی شانه های پیرمرد گذاشت و گفت پدر جان الان قراره به اتاق عمل بری حق داری که بدونی دکتر گفته احتمالا ممکنه پاتو قطع کنند مشکلی نداری؟؟پیرمرد با آرامش زاید الوصفی که در چهره داشت گفت نه راضی هستم به رضای خدا. هدنرس دوباره تاکید کرد گفت پدر جان ممکنه حتی تا بالای مچ ،پاتو قطع کنند ایرادی نداره؟؟باز هم با همون آرامش پاسخ داد،گفت نه هرچی خدا بخواد همون میشه راضی هستم به رضای خدا هر کاری که درسته انجام بدید... من فقط با تعجب و بهت تمام به پیرمرد دریا دل نگاه می کردم که با اینکه میدونست قراره پاشو قطع کنند اما با آرامش فقط میگفت:  راضی هستم به رضای خدا. خدایی خیلی دل بزرگی میخواد و ایمان قوی ای ...  مصطفی قزوینیان – دانشجوی کارشناسی پرستاری 89
--------------------------------------------------------------

پرستار مهربانم
خیلی وقت بود از دوستم (خانم پرستار ث) خبری نداشتم، بهش زنگ زدم کمی صداش ناراحت و آمیخته به درد بود؛ تو مطب دکتر بود و گفت بعدا زنگ میزنه... نگرانش شدم زنگ زدم به یکی از دوستان مشترکمون و احوالشو پرسیدم؛ خانم پرستار ل گفت : موقعی که شیفت شب بوده بچه ای موقع خواب غلت میخوره و از تخت  می افته اما قبل از اینکه به زمین برسه می افته رو دستای خانم پرستار ث و از عوارض سقوط از تخت در امان میمونه اما ...  این همون دستی است که موقع احیای مریض ضرب دیده و شکسته بود، البته جان مریض با شکستن دست خانم پرستار ث تضمین شد و حالش خوب شد و مرخص شد.  الان هم همون دست دچار آسیب شدید (تاندونهای مچ دست) شده ...  چند هفته بعد رفتم بیمارستانشون بچه ها میگفتن بعد از فیزیوتراپی هنوز هم کارهای شخصیش رو با سختی زیاد انجام میده و استعلاجی میاره و کسی که همیشه فعال بوده مجبوره خونه بمونه از همه دردناکتر اینکه مسئولین پرستاری میگن چرا نمیاد شیفت بده؟ استعلاجیش مورد قبول نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (مهتا)

-----------------------------------------------------------------------

آیدا
وارد اتاق شدم مثل گروه سنفونیک همه بیماران با دیدن روپوش سفید من شروع به گریه کردن کردند.بیمار من دختر 6 ساله ای به نام آیدا بود .خیلی گریه می کرد و اصلا اجازه نمیداد که سرم برایش وصل کنم.حدود 20 دقیقه با آیدا صحبت می کردم؛ بعد متوجه شدم که قرار بوده که آخر هفته از طرف پیش دبستانی به پارک ارم برود.  من: خاله جان بذار سرمتو بزنم که دوستات میخوان برن پارک تو هم باهاشون بری آیدا: نمیخوام بزنی،من نرم  پیش ممستانی (پیش دبستانی) اونا هم نمیرن پارچ (پارک)  من: خاله جان بذار دارو بزنم که زود زود خوب بشی؛ بعد رفتی پارک با دوستات بازی کنی،تازه آمپول که نمیخوام بزنم...  آیدا: اگه آمپول بهم بزنی من میزنمت ( با گریه ) من: باشه خاله اگه آمپول زدم تو منو بزن.من میخوام زودتر خوب بشی بری پارک  آیدا: آقا جونمم قول داده منو ببره پارچ(پارک) نمیذارم بزنی( گریه و جیغ ) من: خاله مگه نمیخوای بری پارک؟! بذار زودتر خوب بشی رفتی پارک بهت خوش بگذره؛ بری بازی کنی سوار ترن بشی، سورتمه، آبشار، تاب، ماشین و... بعد بری با دوستات پفک ،پشمک ، چیبس  و بستنی بخوری... آیدا: (با فریاد ) من نمیخوام چیپس پفک بخورم، نمیخوام، اصلا بستنی نمیخوام من: چرا خاله جان؟؟ آیدا: چیپس پفک ضرر داره، موشمک (نوشمک) هم رنگ داره، نمیخوام دوباره بستنی (بستری) بشم من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوستم: آبرو پرستار و پرستاریو بردی... من:[نیشخند] به این میگن یک آموزش پرستاری موفق [نیشخند]  بالاخره بعد 25 دقیقه موفق شدم یک سرم وصل کنم. خدایی اگه قرار بود اورست فتح کنم زودتر موفق میشدم. والااااااااااااا  ---------------------------------------------------------------------------
موبایل
گاهی اوقات برای اکثر ما اتفاق افتاده که وقتی سر کلاس نشته ای (بالجبار) واقعا حوصله گوش کردن به سخنان گهربار استاد محترمو نداری (خیلی بده آدم حوصله استاد نداشته باشه) اما چند راه وجود دارد که کمتر خسته بشوی: 1. عاقلانه ترین راه این است اگر غیبت نداری از کلاس بیرون بروی 2. بخوابی 3. با دوستان بلوتوث بازی کنی 4. با هندزفری آهنگ گوش کنی 5. نقطه بازی کنی (البته من این روش توصیه نمیکنم .زخم خورده این روش هستم) 6. ... یک روز من و دوستم به اتفاق حوصله استادو اصلا نداشتیم، احساس میکردیم استاد خیلی صحبت می کند و صحبت هایش اصلا به درد ما نمیخورد.(!!!!) ما هم گزینه گزینه سوم رو انتخاب کردیم .گوشی دوستم  فوق العاده گوشی بی جنبه ای بود، اگر بر روی یک فایل صوتی مدتی کوتاه توقف میکردی به صورت خودکار شروع به پخش موزیک می کرد؛ من هم از این قابلیت گوشی کاملا بی خبر(!!!!) گوشی دوستمو گرفتم و شروع کردم به دیدن عکس ها؛ از آنجایی که شانس بسیار قشنگی دارم به محض اینکه روی یک فایل صوتی رفتم احساس کردم استاد نگاهم می کند مثلا برای اینکه تابلو نشم به نگاه استاد کردم که یکدفعه گوشی با صدای بلند شروع به خوندن کرد:  تویی که عطر نفس هات نفس ماه بریده / خدا مثل تو عزیزم هیچ کس نیافریده .... 
--------------------------------------------------
طفره کم و بیش برای همه ما اتفاق افتاده است که بیمار یا همراهیانش از ما سوالی بپرسند که از جواب دادن به سوال ناتوان و عاجز باشیم. اگر از کنار بیمار بی تفاوت بگذریم اصلا جلوه خوبی ندارد و اگر هم به او بگوییم نمیدانم باز هم زیاد جالب نیست.گاهی اوقات ما از ترفند هایی برای «در رفتن» برای پاسخ دادن به جواب سوال استفاده می کنیم.من و دوستانم هم گاهی از این قاعده مستثنی نیستیم مثلا: من و دوستانم در حیاط بیمارستان بودیم که یکی از همراهیان بیمار جلو دوستم را گرفت و گفت ببخشید خانم اینجا چی نوشته؟؟ دوستم نگاهی به برگه انداخت و از انجایی که پزشک محترم بسیار خوش خط تشریف داشتند، نتوانست بخواند؛ با اعتماد به نفس کامل رو بیمار کرد و گفت ببخشید آقا من اجازه ندارم به شما بگم. مرد بیچاره که از شدت بهت شوکه شده بود پرسید چرا؟؟دوستم هم بدون اینکه خدشه ای به اعتماد به نفس کاذبش وارد کند، گفت چرا نداره دیگه. (بیچاره  فکر کنم، فکر کرده چه مریضی صعب العلاجی داشته....) یکی دیگر از دوستانم نیز مهارت زیادی در پیچاندن بیمارها داشت، هنگامی که سوالی از او میپرسیدند که پاسخ آن را نمیدانست بیمار را بمباران اطلاعاتی مربوط و نامربوط به سوال بیمار می کرد و بحث را به سمتی دیگر سوق میداد... خانم مسنی ، بیمار دوستم بود و به معنای واقعی کلمه دوستم را گیر آورده بود تا می توانست سوال می پرسید؛ دوستم هم هر چه در چنته داشت رو کرد اما دیگر داشت کفگیرش به ته دیگ اطلاعاتش می خورد که با کلی ایما و اشاره طوری که بیمار متوجه نشود به من اشاره کرد که صدایش کنم قیافه ای بسیار دیدنی پیدا کرده بود.حسی درونی به من اجازه نمی داد که این صحنه زیبا را از دست بدهم و اصلا به روی خودم نمی آوردم و گذاشتم بیمار تا جایی که میتواند سوال بپرسد.... (البته دوستم بعداً حسابی از خجالتم در آمد)
خاطرات از حمیده عبداللهی  فارغ التحصیل کارشناسی پرستاری (ورودی 87 آزاد قم)
-----------------------------------------
درس آخر
  تا به نکات درس اول نگاهی می اندازم، نکات درس دوم را فراموش می کنم. و چون درس دوم را هم مرور می کنـم، ریز نکته های درس سوم از ذهن من پر می کشد. بی خیالِ مروز نکته ها و سوالات شده، جزوه و دفـترچه ها را می بندم و منـتظر تقدیری می مانم که با امتـحان سخت استاد مقدر خواهد شد. همیشه انـزجار خاصی از این گونه فضا ها داشتـم. فضای اضطراب آلود آمیخـته با ترس. ترس از امتحان شفاهی، تـرس از افتادن از آخرین کارورزی تـرم. آن هم کارورزی CCU که گـروه های قبل، از امتحان پایان دوره ی استـادش با نام «روز قـتل عام» یاد می کردند. دقایقی بـیش به برگزاری امتـحان نمانده است. رنگ رخساره ی همگروهی ها خبر می دهـد از آشوب و توفان درونـشان. تمام این حالات یک معنی دارد: «تـقلا برای پاس کردن»...      استاد بی هیچ صحبـتی وارد کلاس می شود. مثل همیشه در چشم های عسلی اش نوری از جدیّـت می درخشد. یک صندلی را در کنار تـخته می گذارد و ردیف آخر کلاس را برای نشستنِ خود انـتخاب می کند. دست های گره کرده در میـان روپوش سپید، فـرم زیـبایی به اندامش می دهد. استرس ِبچه های کلاس شعله می گیرد. هرکـدام به یک دیگر صندلی مذکور را نشان می دهند و با اشاره به هم می فهمانند کـه: «این به معنای واقعی کلمه، همان صندلی داغ است!» استاد سخن خود را شروع می کند: «اولیـن داوطلب برای امتحان بـره روی صندلی بشیـنه» همه یکدیگر را نظاره می کنند. با گذشت ثانیه ها هیچ داوطلبی نمی رود روی صندلی بنشیند. روشن بود که توی دل ها چـه خبر است.    از میان جمـع، ناگهان یک نفر دل به  دریا می زند و می رود به سمت صندلی داغ. در دل حلوا حلوایـش می کنم که توانستـه در این وانفسا قلب دوستانـش را نسبتـاً شاد کند! همکلاسی جوانـمرد روی صندلی می نشیند و انـتظار شنیدنِ اولین سوالِ استاد را می کشد. تا این که استاد می گویـد: «حالا برو سر جای اولـت بشیـن!» تا چشم بچه ها از این حرکت او حالتِ گرد به خود می گیرد، ادامه می دهـد: «همین مهم ترین درس امروز بـود...»      ... حال، مدتی از آن خاطره می گذرد. عاقبت نسخه ی کارورزی آن استاد با نمره ی 15 پیچیده شد. اما هر موقع از کنار اتاقش در دانشکده ی پرستاری عبور می کنـم، پژواک صدایش در گوشم می پیچید: «همین مهم ترین درس امروز بـود...» نه تـنها مهم ترین درس برای آن روز کــه برای تک تک دقایق زندگی ِ من و آنـهایی که خواستند یک عمر حرفه ی پر استـرس ِخود را با عشق سپری کنند. اما نمی دانستـند عشق کافی نیست! شاید این درس یک کلیـد طلایی بود برای ورود به دنیای درونی پرستاری و دست یافتـن به این حقیقت که:  «شهامت» مکملِ اصلی عشق است و لازمه ی اصلی پرستاری.  آری... «همین مهم ترین درس امروز بـود...»  سعیــد خلیلی زاده   فارغ التحصیل کارشناسی پرستاری (ورودی 86)
--------------------------------------
از آمپول میترسی؟!
اورژانس چندان شلوغ نبود ولی با تمام این وجود به کادر-که ما بین شان بازار اس ام اس و موبایل داغ بود- گفتم که در امور بیماران اورژانسی باید سریع مثل ، جت اقدام کنند تا کار بیمار زمین نماند . آنقدر این حرف ها رو گفتم که تمامی موبایل ها و اس ام اس بازی ها تعطیل شد. در این اثنا یک بیمار که دستش شدیداً متورم بود به اورژانس آمد و خانم پرستار تریاژ و منشی اورژانس ، بیمار را به عنوان عقرب زدگی پذیرش کردند. خواستم قدرت مانور و عمل خود را نشان دهم رو به پرستاران کردم گفتم بچه ها الان وقت اش است که خودتان را نشان بدهید و دستورات زدن آمپول دگزامتازون، واکسن ضد عقرب، آمپول ضد درد ترامادول و آمپول ضد حساسیت کلرفنیرامین و آمپول ضد کزاز را یک جا صادر کردم . بچه های پرستار یک دفعه غیرتی شدند هر کدام یکی ازآمپول هایی رو که گفته بودم جدا جدا به سرنگ ها کشیدند و بالای سر بیمار رفتند،  من نیز به آنها پیوستم تا این عقرب زده را از نزدیک ببینم . بله دیدم که دست بیمار ورم کرده و بیمار از درد دستش ناله می کند ولی با تمامی این حال ، دیدم که رنگ بیمار مثل گچ سفید شده است.  بچه ها به بیمار گفتند آقا زود بخواب روی تخت تا آمپول هایت را بزنیم . بیمار با ترس و لرز گفت آمپول ، آمپول، کدام آمپول؟ بابا من که چیزیم نشده فقط...   بچه ها نگذاشتند ادامه بدهد وگفتند آقا دراز بکشید که ما وقت نداریم . دکتر گفته تا این آمپول ها را به شما بزنیم تا خدایی نکرده دچار عوارض نشوید . ما نه از شما دفترچه ای خواستیم و نه گفتیم برو قبض و دارو بگیر، این کارها را گفتیم، که بعد میتوانی انجام بدهی پس می بینی که به نفع شما کار می کنیم . . . بیمار که اشکهایش در آمده بود، گفت بابا من اومدم فقط عکس دست  از من بگیرن، من که چیزیم نیست مگه قبل عکس گرفتن این همه آمپول می زنند!!!!! یکی از پرستارها گفت راستشو بگو از آمپول میترسی نه ؟! متاسفانه چون تو را عقرب زده ما مجبوریم به خاطر سلامتی شما این آمپول ها را تزریق کنیم، حالا دیگه پسر خوبی باش و دراز بکش تا آمپول هایت را بزنیم .مریض که دیگر اشک ریختنش به گریه بلند تبدیل شده بود گفت بابا منو عقرب نزده من از درخت افتادم و دستم دچار ضربه شده و تورم اونم بخاطر افتادن از درخته ؛ ترسیدم که شکسته باشه، برای اطمینان اومدم که از دستم عکس بگیرن ! حالا که میبینم قبل عکس گرفتن این همه آمپول باید بزنم !! از خیرش گذشتم، خداحافظ .... بیمار که بلند شد برود ، من تازه به اشتباه خود و دیگر پرستاران مخصوصا اشتباه پرستار تریاژاورژانس پی بردم و بعد از پوزش از بیمار بخاطر اشتباهمان ، او را از نزدیک معاینه و به گرافی ساعد دست فرستادم . و به این نتیجه رسیدم که در اورژانس سرعت عمل مهم است ولی دقت و معاینه از نزدیک و عدم اطمینان کامل به گفته اطرافیان مهم تر است.  ع. شریفی مقدم
-------------------------------
خاطره ای از کارآموزی
با صدای مامانم از خواب بیدار شدم: "پاشو پسر، باز دیرت میشه ها" چشامو که باز کردم به اولین چیزی که نگاه کردم ساعت بود: 7:15 یه لحظه ترسیدم. یاد حرف دیروز استادمون افتادم که بهم گفت:  "اگه یه بار دیگه دیر بیای یا حتی یه دقیقه تاخیر داشته باشی کل واحدو حذفت میکنم" استاد خیلی سخت گیریه. 3 هفته هم باهاش داریم. همه باید راس ساعت 7:30 آماده تو بخش باشن. منم اصلا دوس ندارم 9ترمه شم. سریع از جام پریدم و لباسامو پوشیدم. کیفمو برداشتمو کاملا NPO از خونه زدم بیرون! همچین تا سرکوچمون دویدم که هرکی منو میدید یاد بازی دیشب رئال و استارت های کریس رونالدو می افتاد! خلاصه رسیدم و از شانس خوبم به اولین تاکسی که گفتم " دربست بهشتی"؛ نگهداشت. بدون چک و چونه سوار شدم. راننده پرسید:"بیمارستان بهشتی دیگه؟" گفتم:"بله اگه میشه یکم سریعتر".  نگام به ساعت روی داشبورد افتاد: 7:23 کلی استرس داشتم. به این فکرکردم که بیشتر وقتا استاد ساعت 7:35 میومد تو بخش، همین 5دقیقه یکم بهم آرامش داد! رسیدیم. ساعت دقیقا 7:30 بود. کرایه رو دادم و با سرعت دویدم داخل بیمارستان. دیگه سمت پاویون نرفتم و مستقیم رفتم داخل آسانسور و دکمه طبقه 4 رو زدم. تو همون آسانسور روپوشمو از کیف درآوردم و پوشیدم! در آسانسور که باز شد و تابلوی داخلی مردان رو که دیدم یه نفس راحت کشیدم. کیفمو گذاشتم تو قفسه ای که بیرون بخش هست و خودم رفتم داخل. ساعت7:35 بود. ولی خبری از بچه ها نبود! تریتمنت و استیشن و همه اتاقارو نگاه کردم، نه خبری از استاد بود نه بچه ها! با خودم گفتم شاید هنوز نیومدن، شاید تو پاویونن، شاید تاکسی گیرشون نیومده، ولی... ولی فلانی که همیشه7:25 تو بخشه! (فلانی از بچه های خییییلی درسخون کلاسه) خلاصه تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد. اِ خود فلانی بود! چه حلال زادس. جواب دادم: -    سلام. چطوری فلانی؟ پس کجایی؟ -    سلام. تو کجایی؟ بیا دیگه... میخای امروزم مثل دیروز حالت گرفته شه؟!! بدو بیا. منتظرته. خدافظ ! ! اوه اوه . . . تازه فهمیدم چی شده! امروز سه شنبه بود و باید میرفتم نکویی...!!!
علی کبیری پور
-----------------------------------------------------------

در عصر روز هشتم محرم بنده در بخش سوختگی بیمارستان نکویی شیفت بودم و در استیشن پرستاری نشسته بودم که دیدم یکی از بیماران بستری در بخش که آقایی حدودا شصت ساله بود و خالکوبی هایی نیز بر روی بدنش داشت از سمت سالن ملاقات وارد بخش شده و در حال عبور از جلوی استیشن بود.یه ماشین ریش تراشی هم دستش بود. بهش گفتم که "این چیه دستته؟؟!!". گفت:"هیچی،میخوام یه صفایی به صورتم بدم". من در حالیکه لب خود را گاز گرفته بودم با تعجب پرسیدم"شب تاسوعا؟".او سکوت کرد و به سمت اتاقش رفت ...
حدود لحظه بعد دیدم که با عجله از جلوی استیشن رد شد و به سمت سالن ملاقات داره میره.صدایش زدم و گفتم:"کجا با این عجله؟". در حالی که به سمت در خروجی می رفت گفت:" داداش حرفت خیلی روی من تاثیر گذاشت؛ پشیمون شدم و میخوام این ماشین ریش تراشی رو بدم همرام ببره تا نرفته ...".
نتیجه اخلاقی: بیماران به رفتار و گفتار پرستاران خیلی اهمیت می دهند و صحبت های پرستار تاثیر زیادی بر روی بیمار می گذارد. پرستار بایستی از این فرصت استفاده کرده و نکات آموزنده به بیمار آموزش دهد و در زمینه های بهداشتی-درمانی وهمچنین موضوعات دیگر مثل مسایل اعتقادی ،تربیتی ،اجتماعی و  ... راهنما ، مشاور و الگوی خوبی برای بیمار باشد.
خاطره از: ثاراله شجاعی (دانشجوی دکترای آموزش بهداشت وارتقاء سلامت، فارغ التحصیل پرستاری از دانشگاه علوم پزشکی قم)
----------------------------------
در دوران تحصیلم دریکی از کارآموزی ها در بیمارستان کامکار بودم که یه پیرمرده اومد بهم گفت: یه سری دارو که دکتر اورژانس برام نوشته رو الان از دارو خونه گرفتم، بی زحمت ببینین درسته؟ نسخه شو نگاه کردم و گفتم: داروهاتون درسته اما از این قرص یه بسته بهتون کم داده. دست مشت کرده شو باز کرد و بسته قرصو از توش درآورد و گفت: آفرین!!!!
محمدحسین یزدانی پناه – فوق لیسانس پرستاری داخلی جراحی
--------------------------------------------

با دوستم فاطمه از استاد اجازه گرفتیم که همراه مریض بریم اتاق عمل تا نحوه سزارین شدن رو ببینیم.بعد از اینکه سزارین تموم شد، اولین نفری که از اتاق خارج شد من بودم (متاسفانه ماسکی رو که زده بودم هم گره اش باز نمیشد و نمیتونستم درش بیارم).
همینکه اومدم بیرون یهو همه واسم بلند شدن و خسته نباشید گفتن (طفلکی ها فکر کردن من جراحی کردم!)....
 منو میگی، چشمام 4 تا شده بود ( نمیتونستم تحمل کنم نخندم ،خیلی سخت بود، فک کنم یه ذره بیشتر طول میکشید، لو میرفتم).
به مرده گفتم:خانومه شما بودن؟! اونم گفت:"بعله"
منم کم نیووردم و گفتم: حال مادر و بچه خوبه... و سریع جیم فنگ شدم...
Zeinab